☆☆ رویای بارونی ☆☆

زیبا ترین تماشاست


وقتی


شبانه


بادها


از شش جهت به سوی

 تو می آیند،


و از شكوهمندی یاس انگیزش


پرواز ِشامگاهی ِدرناها

 را


پنداری


یكسر به سوی ماه است

.
***


زنگار خورده باشد بی حاصل


هر

 چند


از دیر باز


آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس


در قعر جان ِ تو، ـ


پرواز

 شامگاهی درناها


و باز گشت بادها


در گور خاطر تو


غباری


از سنگی می

 روبد،


چیزنهفته ئی ت می آموزد

:
چیزی كه ای بسا می دانسته ئی،


چیزی

 كه


 
بی


گمان


به زمانهای دور دست


می دانسته ئی

 

احمد شاملو

 

 


نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1389 ساعت 08:31 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان

 

 بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از

 

پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه

 

بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم

 

برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب

 

می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند

 

یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به

 

تعداد انگشتان دست هم نرسد.


نوشته شده در شنبه 14 اسفند 1389 ساعت 09:52 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

از خیالم که می گذری

 

نفس نفس پروانه می شوی

 

باران جوانه می زند

 

و من...

 

در حصار رنگین کمان

 

باغی از گل می شوم ...


نوشته شده در جمعه 13 اسفند 1389 ساعت 11:08 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

گفته بودی که:


چرا محو تماشای منی؟ و آنچنان مات،


که یک دم مژه بر هم نزنی!


مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود،


ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند 1389 ساعت 09:41 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

چقدر دلم برای خدا تنگ شده....

 

همون خدایی که توی قلبای کوچیکمون هم جا می‌گرفت.

 

همونی که همیشه برای شنیدن غصه‌هامون وقت داشت. آخه اون وقتا غصه‌هامون این قدر

 

بزرگ نبود.

 

دلم واسه خدای بچگی‌هام تنگ شده. همونی که جواب همه سوالای امتحان رو هم بلد بود و

 

همشو هم

 

برامون می‌گفت تا ما بنویسیم.

 

شما دلتون تنگ نشده واسش؟

 

اون وقتا اگه حتی یه روز هم با خدا حرف نمی‌زدیم، خیلی دلتنگش می‌شدیم.

 

راستی، چی شد که یه دفعه اون خدا رو فراموش کردیم؟

 

نکنه یه روزی اونم....


نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389 ساعت 12:36 ب.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

عید غدیر خم ، عید امامت و ولایت را


بر عموم شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می کنیم.

 


نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1389 ساعت 07:18 ب.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

 

چشمانم، بی تاب نگاهت مانده است گرچه می دانم در عمق نگاهت هیچ گاه

جایی نداشته ام .

امروز از پس سالهای رفته كه گویی هرگز نبوده می نگارم

 دفتر قلبم را با بند بند وجودم  می سپارم به رویاهای شكست خورده ام

جز سكوتم چیزی ندارم كه  یادگار  جوانیمند  آری  همه گرد غربت گرفته اند

نفسی مانده كه بهر امیدی واهی همچو كودكی جسته و گریخته به بالا و پایین

می پرد

این منم  بی رقیب این منم گوشه نشین قلبهای شكسته این منم همسفر

 میخانه های بی شراب

ساقی گرچه پر كرده جام شرابم را ولی سرخی از جام من رخت بر بسته است

 امروز تنها ترین تنهای عالمم

غم من بی معناست برای تو برای او برای همه حتی برای من

به روزگار من نخند تمسخر لبخندت را بارها دیده ام

 امروز فاصله ها بسیارند دخترك  می داند غمش خریداری ندارد

اشكهایش مرحمی ندارد

روزگار رنگ دروغش چه زیباست و رنگ محبتش چه بی رنگ  و بی معنا ست  

روزگار دست مرا بگیر نوازش كن گیسوهای خیالم را در میان طوفانهای

سهمگین زندگیت

بچرخ ای گنبد تیرگیهای من بچرخ

خسته ام بسیار خسته

از خنده های به ظاهر شادم  بیزارم

امروز آسمان دلم سیاه هست

ولی هچو آهنگم صبورم ،صبور

 زندگی آموخت به  وجودم كه بیاموزم كه صبور باشم

 دنیا باز می چرخد شاید روزی خنده لبانی باز قفس دلم را آزاد سازد شاید شاید

شاید

به امید روزهای شاید شاد كه

لبخندت را میهمان چشمانی  كنی كه با هر بار دیدنت بی محابا لرزید  


نوشته شده در سه شنبه 2 آذر 1389 ساعت 02:12 ب.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

 

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام

 

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 

خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید

 

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است

 

نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است

 

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

 

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا


نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد 1389 ساعت 10:29 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

You have to live moment to moment, you  have to live each moment as if

it is the last moment. So don't waste it in quarreling, in nagging or in

fighting. Perhaps you will not find the next moment even for an apology.

 

 از لحظه به لحظه زندگی كردن گریزی نیست.

باید هر لحظه را چنان زندگی كنی كه گویی واپسین لحظه است.

پس  وقت را در جدل، گلایه و نزاع تلف نكن.

شاید بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد .


نوشته شده در یکشنبه 13 تیر 1389 ساعت 10:07 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 6 تیر 1389 ساعت 06:24 ب.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

 

 

ترس من از درد نیست

 

از بی دردی ست

 

آنجا که دردی نیست، زنگی نیست برای هوشیاری

 

ترس من از ترس نیست

 

که از بی ترسی ست

 

آنجا که ترس نیست ،زنگی نیست برای در امان بودن

 

ترس من از خطر کردن نیست

 

که از خطر نکردن است

 

آنجا که خطر کردنی نیست، گنجی نیست برای بدست آوردن

 

ترس من از غم نیست

 

از بی غمی ست

 

آنجا که غم نیست، شادی معنایی ندارد

 

می توان در دل تاریکی روشنایی را دید

 

می توان در دل روشنایی روشنتر از روشنایی را دید

 

می توان غم را مثل شادی دوستداشت

 

می توان در غم شادی را دید

 

می توان در دل غم شادتر از شادی را احساس کرد

 

می توان هر دو روی هر سکه را دوست داشت


نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد 1389 ساعت 09:30 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

سلام به دوستان گلم ، دوستایی كه همیشه به یادم بودن و هستن ، امدم

بگم تا یه مدتی نیستم اما خوشحال می شم تو این مدت هم به من سر

بزنید . یه عالمه دوستون دارم

 ممنون از همتون دوستون دارم .. نگین       

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید


گریه ام را به حساب سفرم نگذارید


دوست دارم كه به پابوسى باران بروم


آسمان گفته كه پا روى پرم نگذارید


این قدر آینه ها را به رخ من نكشید


این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید


آخرین حرف من این است، زمینى نشوید


فقط از حال زمین بى خبرم نگذارید...

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir


نوشته شده در پنجشنبه 6 خرداد 1389 ساعت 10:05 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

واسه پرکشیدن من خواستی آسمون نباشی          حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی

 

دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون          نه به یاد تو نشستم زیر قطره های بارون

 

واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه           وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه

 

تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره          ابر دلگیره گذشته آخرش یه روز بباره

 

ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه     می دونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه

 


نوشته شده در یکشنبه 2 خرداد 1389 ساعت 11:09 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم                         اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود                                       من اگر در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم                                اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم 

اگر از هجر تو آهی نکشم                                       تک و تنها به خدا می شکنم،می شکنم


نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 ساعت 09:49 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

گفت بخوان نابترین آیه عشاق را


سبزترین زمزمه باغ را


رونق آفتاب را

 


گفت : بخوان پاک ترین آیه توحید را


جلوه تابنده خورشید را


طلعت ناهید را

 


گفت: بخوان آبروی آب را


روشنی و پاکی مهتاب را


خواندم: یا فاطمه ، یا فاطمه ، یا فاطمه

 


نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 ساعت 09:26 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

اومدم دربدر ناز چشات شم تو نذاشتی

اومدم قربونی بهونه هات شم تو نذاشتی

تو نخواستی منو از این همه تنهایی بگیری

از خدا سراغمو با عشق رویایی بگیری

من میخواستم واسه تو آسون بمیرم

واسه تو ماهو از آسمون بگیرم

رفتی و بار سفر از این دل دیوونه بستی

دل من نه آخ دل آینه و شمدونو شکستی

می تونستی واسه من نفس نفس یه همزبون شی

می تونستی یه پری تو خواب این بی آسمون شی


 


نوشته شده در پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 ساعت 08:47 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

می زنم کبریت بر تنهایی ام


تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام


*
می روم تا هر چه غم پارو کنم


خانه ام را باز هم جارو کنم


*
می روم تا موی خود شانه کنم


خنده را مهمان این خانه کنم


*
می روم تا پرده هارا واکنم


دوست دارم؛ دوست دارم


عشق را معنا کنم


*
شادی ام را رنگ آبی می زنم


بوسه بر طعم گلابی می زنم


*

می دوم خندان به سوی آینه


باز می خندم؛ به روی آینه


*
می زنم یک شاخه گل بر موی خود


می نشینم باز بر زانوی خود


*
می نشانم روی دستم یک کتاب


تا بخوانم باز هم یک شعر ناب


*
آری!آری! این منم این شاد و مست


دوست دارم عاشقی را هرچه هست


...


نوشته شده در جمعه 17 اردیبهشت 1389 ساعت 09:15 ب.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

انگار كسی دوست نداره نگین ناراحت باشه چون

همیشه مثلا خندونه ، ما هم می گیم چشم ،از همه

معذرت می خوام دوستان گفتن این اهنگو

بردارم .منم اطاعت امر می كنم

 

***************

این روزها چیزی کم است انگار

 

همه چیز خوب است

 

ولی....

 

چیزی کم است

 

چیزی مثل یک حس

 

مثل شوق بیدار شدن یک صبح بهاری

 

مثل دلتنگی مثل یک دلهره ی ناب

 

این روزها انگار چیزی درونم گم شده

 

همه چیز خوب است

 

اما....


نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 01:25 ب.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

دریا دریا با من بیا



آرام در آغوشم جا گیر



احساسم کن با موجهایت



صدایم کن با نسیمت



با غروبت مستم کن دریا


یادت هست آن روز دلگیر غروب



با دلی آزرده خاطر با تمام وجود



اشکهایم را به تو دادم به امانت



و تو ای هستی من



چه عاشقانه مهمانم کردی تا به قیامت



هر روز از آن ساحل سنگی گذری کردم



به امیدی که بازگردانی اشکهای بی جوابم را



حال تو بگو



تو بگو دریا با آن دل آبی نازت



اشکهای این دل من بی رحمند



یا تو با آن موج گرانت دریا


 

ز.ب


نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 ساعت 11:12 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |

 

 

لغزید و ماتم شد به روی گونه هایم



دلی خون شد از این سیل گریزان



همی دردی کشم از روی خوبان



به یاد غصه ها و اشک حیران


***


تمام درد و رنجم در یک نگاهت



شده اشکی که از جانم فرو ریخت



من ِ رسوا ندانستم که این دل



شده بازیچه چشمان مستت



***


کنون یاری ندارم، که از جانم ببخشم



تو را دیگر نخواهم با دلی پاک



که گویی آتشی هستی به روحم



همان اشکی که افتاده بر دل خاک

***



شده یاور برای این غربت سرد



فرود امد درون سینه ام نجوای این اشک



که ای ماتم سرا اشکی به دل ریز



رها كن دامن این دل ، كه هم خون است و هم اشك

 

ز.ب


نوشته شده در پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389 ساعت 09:09 ق.ظ توسط |نگین رویای بارونی |رویای بارونی |


قالب وبلاگ : فقط بهاربیست